پل غولک - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
دودشون اسم یه ظرف سفالیه تو مازندران، برا گرفتن کره از ماستنور آسمون تو دل تاریکِم مثل دایره کوچیکی چرخ می زنه و من به دستاش نگاه می کنم که آروم آروم لایه ها رو روی هم می‌ذاره، با هر گردشی چیزی به وجود من اضافه میشه. و اون جوری توی افکارش غرق شده که بعید می دونم، بودنمو حس کنه حالا صدای نسیمی که مثل...
دیوی بنام آز - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
دودشون اسم یه ظرف سفالیه تو مازندران، برا گرفتن کره از ماستدوره دبستان رو با وزن زیر چهل کیلو تموم کردمو رسیدم به راهنمایی. همون سال اول غذا خوردنم به شکل عجیبو غریبی زیاد شدو وزنم رسید به چهلو هشت. تا اونجا که یادمه تقریبا همیشه گرسنه بودمو به محض ورود به هر خونه ای اول با یخچال سلام علیک می کردمو ...
یکی به دادم برسه واویلا - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
دودشون اسم یه ظرف سفالیه تو مازندران، برا گرفتن کره از ماستزمستون سال نودو پنج بود که داشتیم از تهران بر می گشتیم بوشهر. قصد داشتیم شبو بریم خونه علیرضا اینا توی شیراز و صبح زود راه بیفتیم سمت بوشهر. از صبح که راه افتاده بودیم مرضیه یسره وضعیت جاده رو از شماره ۱۴۱ چک می کرد. تو شهرضا، دیدم اگه بریم ...
ریگ جن - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
در فاصله میان نور و سایه رمل های کویر، موجودی پنهان شده که گاهی صدای قدم هایش را روی ریگ ها می شنویم و برای دوچندان شدن هراس مان در شب باد، نجوای وهم آلودش را به گوش مان می رساند، تا موجود بی صدای وهم انگیز گریز پایی که در پناه این دانه ها اقامت گزیده، را بر ما آشکار کند ریگ جن اقامتگاه روح اجنه ناپ...
دعای خیر - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
دودِشون دودشون اسم یه ظرف سفالیه تو مازندران، برا گرفتن کره از ماست دعای خیر صبح زود رفتم کارگاه تا خرتو پرتای کارگاهو جمع کنم. اومدم بپیچم توکوچه که یه خانوم میان سال دست بلندکرداون: مستقیم تا هر جا که بری میشه منم باهات بیاممن: بفرما خانومدر ماشینو که بست ابتدا کرد به دعا کردن. ایشالا خیر از جونیت...
طلب من از بیت - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
دودشون اسم یه ظرف سفالیه تو مازندران، برا گرفتن کره از ماستاز ترم بک دانشگاه تا همین چند سال پیش که انگشتر قشنگم تو فرودگاه جا موند، همیشه تو دستم انگشتر عقیقی داشتم که بجز اون یکی دوتایی که هدیه دادم به دوستام الباقیش رو یه جایی گم کردمو دوتاشونو هیچ وقت فراموش نمی کنم. اولیش یه انگشتر با عقیق سرخ ...
کوچ کشی - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
هفته دوم اردیبهشت بود که خونه و کارگاه به فاصله دو روز فروخته شد. صابخونه های قدیمی اصرار داشتن که صابخونه نوینا حتمن قرار دادشونو تمدید می‌کنند ولی ته ماجرا این شد که ما دو بار در عرض یک ماه اسباب کشی کردیم آخر خرداد کارکاهو تحویل دادم و آخر تیر خونه رو زندگی برای من پر از اتفاقای اینجوری ِه که اون...
آشپز صادق - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 13:00
دودشون اسم یه ظرف سفالیه تو مازندران، برا گرفتن کره از ماستتو این واحد به‌روزی که رفتم همکار بامزه ای دارم که هر روز برا چند نفر صبحونه میاره و همیشه هم با کلی عذر خواهی میکه: اون: ببخشید غذام خوشمزه نیست و فقط در حد خوردن ِه. خودمم می‌دونم دست پختم اصلا خوب نیست ولی شما بفرمایین میل کنینو ما هر روز...
برای فرهاد - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:19
توی خوابگاه سمیه با ما نبود، اما بعد اومدنمون به ساختمون به آفرین توی اتاق چهار، با بچه های ما هم اتاق شد. چهارتا از کلاس اونا بودن سه تام از کلاس ما، با مادر خرجی حمید. اتاق شون بهترین جا برا لهو و لعب بهمراه خوردن چای بود. البته من هیچ وقت برا اون چایی های بد رنگ حمید، حاضر به دادن دُنگ نشدم تو دا...
صدای خوب من - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:02
دقیقاً بیست سال پیش و بعد از تموم شدن سربازیم بود که تصمیم برا رفتم به رادیو جدی تر از همیشه بود. هم کلاسیای با برنامه ام، داشتن فوق می خوندن. جدی تراشون ازدواج هم کرده بودن و با برنامه های جدی شونم علاوه بر این دو کار منتظر بدنیا اومدن بچشون بودن. حالا وسط این همه برنامه و جدیت من هنوز نمی دونستم ک...
بشقاب دو سگ دار - تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 18:52
مطبخ خونه پدربزرگم یه تخت چوبی بزرگ داشت که روش پر از لحاف تشک بودو زیرش پر از چینی های گل سرخی. همون ظرفایی که وقت چیدن سفره هفت سین، دادن افطار و سحر به پیش نماز ارسالی از مشهد و ناهار معروف ظهر عاشورای خونه های درونکلا، از زیر تخت میومدن بیرونو باقی سال میرفتن سر جای خودشون و ما غذامونو تو بشقابا...
ورک شاپ - تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 18:52
از صبح که سوار مترو شدم بهش پیام دادم که نگران نباشه. تو حیاط میراث بودم که زنگ زد. بهش گفتم خودمو تا ده میرسونم سر قرار. دوباره نه و نیم زنگ زد، گفتم کارم تموم نشده ولی با نیم ساعت تاخیر حتمن میام. ساعت ده و نیم زنگ زد که گفتم تو میدون توپخونه ام و دارم میام بالا و حتمن تا یازده اونجام. تا برا ورک ...
آقام معین - تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 18:52
این چس مثقال بارونی که توی هراز باریده، فقط ترافیک جاده رو سنگین ترش کرده و عین چند روز قبل که رسیدم بوشهر، به محض کم شدن سرعت، دوباره ماشین خاموش شد. بهراد هم یه بند داره حرف میزنه، آب شیشه شور تموم شده، آنچه فحش زشت بلدم رو نثار سازنده این مسیر یابی می کنم که هراز رو جای فیروزکوه پیشنهاد داده، یهو...
تشکر ویژه - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:30
حاج آسیه رو مبل نشسته بود که تلفنش زنگ خورد. یکی از آشناها بود که داشت میرفت کربلازنگ زده بود برا خدا حافظیزیارتت پیشاپیش قبول باشه عزیزوم. ممنون از معرفتت که یاد ما هم بودی و زنگ زدی. نه جون چیزی نیازوم نی. فقط رفتی کربلا به آقا بوگو آسیه سلام رسونده و گفته:ممنُونِتُوممَمنُونِتُومتو فقط همی بهش بوگ...
درس و مشق - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:30
مامانم برا سرویس کردن دهن من یه راهکار مخصوص به خودش داشت، یه چیزی شبیه همون یدونه برگ دولوی حکم توی دستت که برا ریدن به برگ تک سر دست حریف، کافیه. وقتی که تکلیفامو انجام نداده بودمو نمره هامم چنگی به دل نمی زدو چاله نریده بافی نداشته بودم و درست در همون لحظه ای که فکر می کردم تا از آسیاب افتادن تمو...
جم فود - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:30
با علی و حسین به قصد خرید ماهی، بعد درمونگاه رفتیم بازار. توی کوچه کنار بازار ماهی فروشا، دقیقاً روبروی کافه ناجی و پشت اون سنگ ریزه هایی که شهرداری ریخته بود کف خیابون، ماشینو پارک کردیم. پیاده شدیم توی کوچه ذُل زدیم به هر کی که رد میشد و منتظر موندیم تا حسین سیگارشو تموم کنه دیدن ماهی فروشا و بوی ...
مصاحبت اول صبحی - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 19:10
کارای دیشبمو رو هم چیدم تو پلاستیک و راه افتادم سمت اداره. نزدیکای میدون راه آهن یهو ترس ورم داشت، نکنه اینا به هم فشار بیارنو زیریاش خراب شن. سریع رفتم سمت تاکسی. آقای پنجاه شصت ساله ای که کنار ماشین ایستاده بود اصرار کرد اول من سوار شم، اونم بعد من نشستو بعد بستن در به راننده گفت: آقای راننده من ف...
از مرامش خوشم اومد - تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 19:10
طبق معمول وقتی غذا عدس پلو ِه من ویر خوردن تخم مرغ می گیرَتَم، ولی امروز برا تغییر منوی همیشگی تخم مرغو شکستم رو سیب زمینی سرخ شده. رفتم سمت فریزر ولی با اینکه دو روز پیش از مهدی نون گرفته بودم، فقط یه برش کوچولو نون داشتیم.بعد خوردن نیم بند غذا، لباسامو تنم کردمو رفتم بربری سر کوچه که متأسفانه تعطی...
انتظار شیرین - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 18:37
چشممو که از رو تابلوی اعلان پروازای خارجی برداشتم دیدم رو صندلی زیرش یه خانواده پونزده بیست نفری افغان که بزرگ تا کوچیک شون لباس سنتی پوشیده بودن، با دسته گلای جورواجور اومدن به استقبال عزیز راه دور شون کناریام شیش تا زن و شوهر بودن با یه بچه که بنظرم خانوماشون از تالار عروسی اومده بودن یا قرار بود ...
خاک بر سری - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 18:37
چند روز پیش رفته بودم میوه فروشی سر بیست متری اول که یه مرد شصتو خوردی ساله بعد من داخل شد یارو: این انگورا عطر هم دارن؟احمدآقا: اینا انگور ِ شراب َنیارو: انگور ِ چی چی َن؟من: انگور ِ خاک بر سری ِاحمدآقا: انگور مخصوص شراب، اگه اهلشی ببر، عالیهیارو: نه بلد نیستمجَوُونی که بعد ماها اومد: احمد آقا اینا...