دختر دایی مامانی - تاریخ: 1402/6/17 ساعت: 23:47
دختر دایی مامانی توی حیاط نشسته بودو داشت دخترای فامیل رو نصیحت می کرد که: توی دانشگاه خیلی خودتونو سرگرم درسو مشق نکنین، اول بگردین دنبال یه شوهر خوب بعد نگران درس تون باشین. درس خوندنتون چند ترم این ور اونور بشه اتفاقی نمی افته، ولی اگه بدون شوهر برگردین خونه باید زن یکی از این نره خرا بشید_______...
بوی گل - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:05
هوا یهو سرد شده بود و منم دیرتر از اداره برمی گشتم. برا اینکه خیلی سردم نشه تو پیاده روی کنار دیوار راه آهن داشتم توی حال خودم قدم می زدم و به کارای بد اون روزم فکر می کردم که یهو تموم هوا پر از عطر گل شد و این یعنی اینکه ماه رمضونی چند نفر اون ور دیوار نشسته بودن به گل کشیدن + نوشته شده در  یکشنبه ...
محبت کنید - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:05
قدم می زدم و در خیالم با یک کار خوب پول در می آوردم که یهو صدای بوقی ضعیفی وسط پیاده روی بلوار داراب برم گردوندهمکارم با محبتم با دیدنم نگه داشت تا منو سریعتر برسونه اداره + نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۱ساعت &nbsp توسط امین بینش پژوه  |  Adblock test (Why?)
نیمه برآت - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 19:22
با مرضیه خواستیم از هتل بریم بیرون که دیدیمش. تنها نشسته بود با کوهی از شکلات که احتمالاً قرار گذاشته بود بسته بندی شون کنه و قیافش علاوه بر خستگی کلافه بودم رو هم داد می زد. ناخواسته راهمون رو به سمتش کج کردیم ما: کمک نمی خوایین؟اون: خدا خیرتون بده. سه تا از این شکلاتا رو بهمراه یدونه از این کاغذها...
کارنامه - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 17:13
چند هفته قبل بامداد اومد خونه و گفت: خانوم معلم مون گفته به پدر مادراتون بگید برا گرفتن کارنامه بیان مدرسهبچه دیروز کارنامه بدست اومده خونه + نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۶ساعت &nbsp توسط امین بینش پژوه  |  Adblock test (Why?)
امید مجید - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 17:13
امیدو مجید هم سن منو احسان بودن، آقاشون بنا بود، با یه موتور سیکلت هوندا صدوبیست و پنج طوسی و ترک بند خیلی بزرگی که موقع رفتن به سر کار خورجین ابزارشو بذاره روش. بنده خدا غروبا که از سر کار بر می گشت، اول می رفت دم در خونه تا خورجینشو بذاره پایین، بعد میومد که اون همه بچه منتظر رو بشونه پشتش و تو کو...
روایتی عامیانه از گرمسار - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:54
دم قصابی ذوالفقاری یهو قادر رو به من کردو گفت: اون وقتا مغازه این شکلی نبود، اینجا یه پنجره داشت که ازش حیاط زمین بغلی دیده می شد. اون بغل یه چیزی مثل آغل بود، اما از اون مدلای سربازش. یه اسب تو زمین بغلی بود که همیشه خدا موهاش به هم بافته بود، اما خیلی بی نظم و آشفته. تا اینکه بالاخره یه بار از ذوا...
متقلب ضایع - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:15
بامداد: بابا اگه میتونی پنج تا حیونو بگو که مثل خفاش شبا میرن شکارمن: بابای خفاش مامان خفاشبرادر خفاشخواهر خفاشو خفاش همسایه + نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۱/۱۰/۲۵ساعت &nbsp توسط امین بینش پژوه  |  Adblock test (Why?)
بهترین پیام از بهترین رفیق - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:15
با اینکه هیچ وقت علاقه ای به گرفتن تولد و جشن برای خودم نداشتم، اما تا الان پیش نیومده که سالی رو بدون تولد پشت سر بذارمامسال اما یه انتظار نامانوسی همراهم بود که منو منتظر نگه داشته بود که ببینم چی میشه که چراغ اول رو زنگ منیژجون روشن کرد. بعد پیام محسن و مرضیه، بعدش کیک مسعود، پیام پشت خط موندن مر...
پیرمردای شیطون - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:15
سر سفره نشسته بودیمو بساط چای و املت مون هم براه بود که سعید با نون سنگک تازه از راه رسید. با خنده نشست کنارمون و حرفاشو اینجوری شروع کرد که: الان چند شبه که هر شب یه پولی میاد به حساب مامانم ولی ما نمیدونیم که بابت چیه؟ هیچ وقتم عین هم نیستن، یه شب صد تومنه، یه شب دیگه سیصد تومنه. از مامانم که پرسی...
بوشهر نامه - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 19:51
فروردین هشتاد مهدی امرایی رفت اداره موزه ها تا برا منو خودشو اشکانو محمود کارگر، معرفی نامه برای میراث بوشهر بگیره. با اون برگه می شد برا کارورزی دانشجویی به هر موزه ای که دلت می خواست بری و در ازاش از اداره موزه ها پول بگیری. اگرچه مبلغ قابل توجهی نبود، ولی برا یه کار دانشجویی خیلیم بد نبود. من دم ...
بوشهر دوست داشتنی - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 19:51
مسعود یه املاکی برا اجاره خونه سراغ داشت که قرار شد بعد اداره بریم سراغش. وسطای احوال پرسیش با طرف منو بهش نشون دادم گفت: خونه رو برا این همکارمون می خوام که تازه از بوشهر اومدهآقاهه که با شنیدن اسم بوشهر گل از گلش شکفت لبخندی زدو گفت: بذار اول یه خاطره از بوشهر تعریف کنم بعد بریم سراغ اجاره و این ح...
روایت چای۳ - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
سی چهل روز از آموزشی ما گذشته بودو همه سربازای گروهان نیم بند ما تو کف چایی بودن. سهمیه چایی اول صبحمون از هفته دوم قطع شده بودو دیگه کم کم مزه چایی داشت فراموشمون می شد. تا اینکه یروز قبل شروع کلاس بعدالظهر تو صف ایستاده بودیم که دکتر درمونگاه اوم
روایت چای۴ - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
هنوز پس لرزه های زلزله منجیل تموم نشده بود که صنف درودگران بابل تعدادی از نجارای شهرو برا سروسامون دادن به زندگی مردم، چند هفته ای فرستاد اونجا. از قضا پدر بزرگ منم توی اون گروه بود و دقیقاً پنجشنبه دو هفته بعد، با رسیدن خبر برگشتش مام راه افتادیم س
دوری و دوستی - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
امان از دست این اپیدمی فراگیرِ لجوجِ دست از سرِ ما ورندار کاش می شد غروب یه روز پائیزی به گوشه دنجی از یک کافه دعوتش کنی و براش توضیح بدی که برای دوستی لزوماً نباید به یکی چسبید و میشه در عین حالی که ازش دوری با هاش دوست باشی البته که روزهای قرنطینه برای من، روزهای پر کاری در کارگاه سفال بوده + نوشت...
دلخوشی های من - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
تو گوشیم یه آهنگ هندی دارم که نمی دونم چی میگه ولی به اصرار بامداد گوش میدیم اون روز خواهرم با خنده ازم می پرسه: این چیه گوش میدی؟ میگم: خدا رو چی دیدی شاید یروز رفتم خارج و همسایه ام هندی بود. فکرشو بکن با پلی کردن این آهنگ تو گوشی من چه حالی می کنه. شایدم بعدش با هم کلی رفیق شدیم + نوشته شده در شن...
نارنگی - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
دو روزی بود که یسره داشت برف می باریدو ول کن نبود. شیرآقا رفت یه کنده کوچیک اُوُرد انداخت تو بخاری وسط اتاق و کنارش نشست. باغ دارا میدونستن با برفی که رو زمین نشسته، تا صبح فردا محصولات باغ روی درخت یخ میزنه و این یعنی دیگه کسی برا خرید میوه های باغ
صدایی که شنیده نمی شود - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
رفتم مغازه یه بسته سیگار گرفتم بعد ازش پرسیدم: روغن داری؟ میگه شما مشتری مایی؟ میگم: فکر کن که هستم. با کلی منت روغن یه لیتری رو با ده تومن اختلاف قیمتی که روش نوشته بهم داد. تو دلم میگم شما که میخوای اینقدر گرون تر بفروشی دیگه برات چه فرقی میکنه من مشتریت باشم یا نباشم. فکر کنم صدامو نشنید که جوابم...
پنج شنبه ها - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
امروز پنج شنبه است. پنج شنبه ای مثل پنج شنبه هفته قبل یا پنج شنبه هفته قبل تر یا حتی پنج شنبه چندین هفته قبل تر از اون. احتمالا روزی معمولی که من برنامه هیجان انگیزی برای اون تدارک ندیدم و احتمالا آروم هم سپری میشه اما همین پنج شنبه معمولی ممکن برا
زمان زود گذر - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
برای صدور نامه مدیریت هتل زنگ زد بهم من: باید این مدارکی که خدمت شما میگم رو برای من دستی بیارید یا رو وانس آپ بفرستید تا من بتونم نامه های شما رو بزنم ایشون: باشه چشم میفرستم براتون نیم ساعت بعد که پیامشو خوندم دیدم نوشته متولد ۷۶. اومدم حساب کن