مادر - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
نه جنگ تمومی داشت، نه بهم ریختگی حاکم بر شب و روز زندگی ما، نه شوق بی انتهای پدرم برای رفتن گاه و بی گاه به بیمارستان صحراییروزی در سال های میانی جنگ، بابام سر ظهر اومد خونه ساکشو با چند تیکه لباس پر کردو راه افتاد تا با تیم پزشکی بره سمت جنوب. بعدا
خواب شیرین - تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 4:41
پدرم دوتا عمه داشت به اسم های ننه خارک و باجی خارک که ما صداشون میزدیم عمه نخاروک و عمه باج خاروک. هر دوتاشون بالای صدسال زندگی کردن. لب به روغن نباتی نزدن.باج خاروک زنی ریزه میزه، لاغر اندام، پر تلاش، ترو تمیز و خیاط بود. وسایل خونش همیشه از تمیزی
انتخابات - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:10
اینجا در پایگاه نشسته ایم و نجف زنگ میزنه به ستادهای انتخاباتی که ببینه برا شام چی میدن، تا مام بر اساس منوی نجف سفارش بدیماز خوبیای خدمت تو شهر کوچیک همینه دیگه. منو الباقی همکارا همش دعا میکنیم انتخابات جنوب استان بره مرحله دوم
حسن خلق - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:10
معروفترین آش فروشی شهر بود ولی اخلاق نداشت. هر وقت میرفتی ازش آش بگیری باید علاوه بر یه صف طولانی، اخلاق گندش رو هم تحمل میکردی. با یکی از شاگرداش نساخت و طرف رو فرستاد بیرون. یارو دقیقاً اومد اون دست خیابون روبروی مغازش، یه آش فروشی باز کرد الان خیلی وقته که دیگه جلوی آش فروشیش هیچ صفی نیست
خاطره بازی - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:10
حمید: قراره بریم چغازنبیل، تو هم میای؟من: مگه میشهبچه های اتاق چهار: یه بهونه ای جور کن بقیه اش با مافردا به ظهر نرسیده معرفی نامه ام برای میراث خوزستان، مهر شده تو دستم بودو چون با کوله اومده بودم دا
توت - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:10
ماشینو وسط کوچه نگه داشت و خیلی شیک اومد پائین و شروع کرد به جمع کردن توت های کف کوچه و بعد با یه فوت جادویی دونه دونه خوردشون تا احتمالاً لذت خوردنشون چند برابر بشهدوستانی که هی به من تذکر میدید کرونا رو به سخره نگیرم، کجا بودید که این دوست عزیز رو ببینید
پیاده روی - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:10
صبح زود از خونه زدم بیرون که برم بانک. دیدم بهترین فرصته که علاوه بر پیاده روی از هوای خنک اول صبح هم لذت ببرم. بیخیال عالم بودم که یکی اومد سمت منبنده خدا_ می گوما کوکام میشه گوشیت سی مو بدی یه زنگی بزنم اوسام بیاد مو ور دارهمن_ گوشی همرام نیستبنده خدا_ اشکالی نداره، برو دست خدا( احتمالاً باور نمی ...
همه جا به نوبت - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
صف بهم ریخته ای بود و از نگاه کردن بهش نمی شد فهمید که باید کجا بایستی. چند لحظه بعد یکی از آدمای سمت راستی جلوی من، خودشو از ما جدا کرد و چند قدم رفت جلو. اومدم قل بخورم برم جاشو پر کنم که بغل دستیم نگام کردو گفتبلا نسبت شما مثل خر فس کرد رفت جلو، انگار نه انگار که ما قبل اون تو صف بودیمهمون جور که...
حیرانی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
فارغ از همه یِ دل مشغولی های زندگی در گوشه ای دنج از خانه نشسته ام و به تصمیم های سخت زندگیم فکر می کنم. همان هایی که چون خودم قدرتی برای گرفتن شان نداشتم، زندگی زحمت گرفتنش را برای من کشید.همیشه برای انتخاب مسیرهای جدید منتظر بهانه ای بودم که مثل معجزه از راه برسهبهانه هایی که برای من هر روز و هر م...
هوای خوب - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
بارون تازه تموم شده و بالاخره هوای سرد از پنجره باز سرک میکشه توی خونه. مثل همیشه تو یه کنج دنجی از خونه دارم از خوردن آلو شهمیرزادیایی که آتنا فرستاده تو هوای خنک پائیزی لذت می برم. برای بستن پنجره
حال این روزای من - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
تنها راه برخورد درست برای قبول یک توهین، نادیده انگاشتن آن است. اگر نمی توانید آن را نادیده بگیرید به آن بخندید و اگر نمی توانید به آن بخندید، احتمالاً شایسته آن هستیدراسل لیونز
سفر - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
سال های اول انقلاب بود و پدرم خودشو به تمام معنا وقف کار کرده بود. تقریبا هیچ وقت خونه نبود. آخر شب میومد و اول صبح میرفت. خیلی کم پیش میومد که در زمان بیداری ما توی خونه باشه و ما ببینیمش. بخاطر درگی
ابتهاج - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
روزگاری دل رمیدهی من از دو گلچهره بوسهای می خواستآن یکی سرکشید و ناز افزود وین یکی بوسه داد و بزم آراستاین یکی از شراب بوسه خویش کرد سرشار مستی طربموآن یکی در سراب وعدهی دور می داوند هنوز تشنه لبمبوسه هایی که این یکی داده ست گر چه شیرینتر از می و شکر استدل دیوانـه بـاز مـی گـویـد لذت آن نداده بیشتر ...
صف - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
سوار ماشین که شدم بچه ها خبر دادن علاوه بر دکتر اسماعیلی که قراره فردا صبح برسه، یه گروه از طرفداران نجوم هم اومدن پایگاه که خورشید گرفتگی قرن رو ببینن. اما برای من دیدن دکتر اسماعیلی سالها قبل توی سی
تنهایی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
امروز که بامداد و بردم کلاس شنا همه حواسم به اون پسرک سیه چرده تازه وارد به خط دو بود که بچه ها تحویلش نمی گیرن و معمولاً تنها شنا میکنه. البته اونم بد مخلصیم نیست ولی خط دویی ها هنوز بهش رو ندادن. خلاصه امروز کلاً تو نخش بودم و اونم منو برد به خاطرات بچگیامون از تکرارامون از تکرارامون از دست فراموش...
مرز - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
هیجدهم شهریور هفتادوشیش با یه دیپلم نیم بند ریاضی و کورسوی امیدی برای قبولی در کنکور هنر، سوار اتوبوسی شدم که قرار بود ما رو ببره مرزن آباد چالوس. با دمپایی از خونه اومده بودم حوزه نظام وظیفه، بدون سا
تکلیف شبانه - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 7:24
توی بچگی، وقت نوشتن مشق یا انجام تکلیفای مدرسه، همش حواسم پرت چیزای دیگه بود. اول بسم الله یا گرسنه بودم یا باید میرفتم دستشویی و اگه هیچ بهونه ای پیدا نمی شد خودمو با یه مورچه ای تو اتاق سرگرم می کرد
پاک کن - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:36
برای خرید یه اتود روترینگ پنج دهم رفتم لوازم التحریریِ کنار اداره و با دیدن پاک کن های خوشگلش دلم غنج رفت. نمیدونم چرا اینقده بوی پاک کن رو دوست دارم. یاد زمستونای سرد بچگی می افتم که با کلی درس نخونده و مشق ننوشته کنار بخاری چرت میزدم مطمئنم که تاثیر من در پیری مادرم کمتر از گذشت زمونه نبود
بیست ساله گی - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:36
بیست سال بعدِ شروع دانشجویی ام دوباره رفتم خوابگاه، ولی این بار با مرضیه و بامداد، تو ماشین نشسته بودم و به تابلوی سر در نگاه میکردم. همه چی سر جاش بود، خوابگاه ما، خوابگاه امیر کبیر، خوابگاه علامه،
ادامه تحصیل - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 12:36
خیلی خوشحالم که بعد از سالها دوباره فرصتی برام پیش اومد که برم درس بخونم، فکر نمی کردم اینقده بهش محتاج باشم ولی الان از اینکه این فرصت بهم داده شد خیلی خیلی خوشحالم امیدوارم تو برنامه های آینده زندگیم بتونم از آنچه این روزها یاد گرفتم استفاده کنم