خرید بک لینک

نه جنگ تمومی داشت، نه بهم ریختگی حاکم بر شب و روز زندگی ما، نه شوق بی انتهای پدرم برای رفتن گاه و بی گاه به بیمارستان صحرایی
روزی در سال های میانی جنگ، بابام سر ظهر اومد خونه ساکشو با چند تیکه لباس پر کردو راه افتاد تا با تیم پزشکی بره سمت جنوب. بعدازظهر همون روز مامانم دست منو خواهرمو گرفت، برد جلوی پاساژ تندست، تو ردیف جلویی جمعیت مشتاقِ منتظر که اومده بودن برا بدرقه، جامون داد تا رزمنده های اعزامی از راه برسن
بین دسته های لباس خاکی پوشی که میون جمعیت دو طرف خیابون رد میشدن، پدرمو دوستاشو با اشاره دست 1م دیدم که داشتن با شوروشوق فراوون شعارهای گوینده رو تکرار می کردن. مامانم وقتی مطمئن شد دیدیمش ما رو فرستاد سمت بابام
تو حالو هوای بچگی، با خوشحالی فراوون بدون اینکه اصلأ بدونیم کجا میره و کی بر می گرده رفتیم سمتش
پدرم ذوق دیدن ما رو با بغض شاید ندیدن مون قورت دادو با چند تا ماچ سریع خواست که برمون گردونه سمت مادرم، که دید جا تره و بچه نیست و همونجا بود که فهمید چه کلاه گشادی سرش رفته و چه رَکَبی خورده. تا اتوبوس فقط چند قدم مونده بود و پدرم مسئولیت پذیر تر از اون بود که بخواد ما رو دست کس دیگه ای بسپره و پیام همسر طنازش رو کاملا درک کرده بود
مامانم در زمان تصمیم گیری اصلا به یه لحظه معمولی اجازه نمیده که خودشو به لحظه ای حساس تبدیل کنه. در حال حاضر ایشون اصلأ و ابداً از تربیت فرزندان ذکور خانواده راضی نبوده، رضایتش از عروسا هشتاد به بیست، از نوه ها صد در صد و استثناعاً علی آقای گل مون صدو بیست درصد
مثل همه سال های نبودنم روزت با یه ماچ یواشکی از راه دور مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ساعت توسط امین بینش پژوه |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعیان تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 4:41

صفحه بندی