سوار ماشین که شدم بچه ها خبر دادن علاوه بر دکتر اسماعیلی که قراره فردا صبح برسه، یه گروه از طرفداران نجوم هم اومدن پایگاه که خورشید گرفتگی قرن رو ببینن. اما برای من دیدن دکتر اسماعیلی سالها قبل توی سیراف کاوش کرده بود و رسیدن به جواب کلی از سوالام در مورد سفال گری و رونق کارگاه های سیراف در قرون اولیه اسلامی مهم تر بود
صحبت های من و دکتر در مورد حفاری های در مناطق مختلف کشور و شکل کوره های پخت و تنوع بدنه ها و تزئینات بکار رفته توی اونا تا نصف شب خیلی جدی ادامه داشت که یهو یحیی جلوی در اتاق ظاهر شد
یحیی: شما برای دیدن خورشید گرفتگی صبح با ما میآیید؟
دکتر: مگه ساعت چنده؟
من: نه
یحیی: ساعت هشت تموم میشه
دکتر: اشتباه نمیکنی؟ آخه این خانومه که از چین اومده میگفت تا ساعت ده ادامه داره
یحیی: نه دکتر، بچه های نجوم میگن هشت و بیست تمومه
دکتر: سلام نجف، خانوم ژانگ بیداره؟ نجف یادت باشه طرفای ساعت هفت بیدارش کنی بیاد خورشید گرفتگی رو ببینه. بنده خدا این همه راه رو اومده برا همین. یادت نره ها
یحیی: پس تو نمیای؟
من: نه
دکتر: خوب شد گفتی منم به نجف زنگ زدم ژانگ خواب نمونه
یحیی: دکتر شما خودت میای؟
دکتر: نه منم اینجا میمونم. با بینش از همین جا میبینیم
یحیی: پس شب بخیر
دکتر: شب خوش
من: دمت گرم
صبح زود هوا خیلی خنک بود. چایی رو که دم کردم، برگشتم زیر پتو. داشتم توی گوشیم چرخ میزدم که متوجه شدم یکی داره به در حیاط میکوبه. نداشتن زنگ هم توی پایگاه برا ما شده مصیبت. بلند شدم و رفتم سمت در که دیدم امیر حسین دوئید و قبل من درو باز کرد. اوسا بنا برا ترمیم دیوار پشت اتاق ما اومده که بعد بارون حسابی نم زده و تحمل بوی نای گچ رو سخت کرده
خورشید گرفتگی رو میشد احساس کرد ولی بدون عینک دیدنش سخت بود. یحیی و بچه ها هم که همون موقع از در داخل شدن یراست اومدن سمت من. یه عینک حرفه ای بود و چند تا صفحه دودی جوشکاری. مجبور بودی خودتو با صفحه جوشکاری سرگرم کنی تا نوبت به عینک مخصوص برسه. تو همین گیرو دار یکی از خانوما رفت سمت آشپزخونه و با یه آبکش پلاستیکی برگشت کنار ما. آبکشو گرفت رو دیوار دستشویی پشت سر ما تا سایه سوراخاش بیفته رو دیوار. خیلی جالب بود سایه سوراخاش جای اینکه دایره باشه شکل هلال بود. اینجوری دیگه نه به صفحه جوشکاری نیازی بود نه به عینک مخصوص. هممون با هم خسوف رو می دیدیم و حالا برای نگه داشتن آبکش و عکس از سایه اون روی دیوار باید تو صف می ایستادیم
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیان