سال های اول انقلاب بود و پدرم خودشو به تمام معنا وقف کار کرده بود. تقریبا هیچ وقت خونه نبود. آخر شب میومد و اول صبح میرفت. خیلی کم پیش میومد که در زمان بیداری ما توی خونه باشه و ما ببینیمش. بخاطر درگیری همیشگی اون مسافرت رفتن ما هم خلاصه میشد به رفت و برگشت یک هفته ای به مشهد که معمولاً سالی یه بار با دوستای بابام همسفر بودیم. خبر رفتن به مسافرت که تو خونه می پیچید، قند تو دلم آب میشدو از ذوق سفر خواب نداشتم.
تمام راه صورتمو می چسبوندم به شیشه ماشینو شعرای من درآوردی می خوندم. هنوزم حس و حال سفر برام عوض نشده. هنوزم دوست دارم کنار یه رودخونه بزنم کنار، زیر اندازو پهن کنم زیر یه درخت و برای خودم بگیرم راحت و آسوده بخوابم. دلم میخواد ساعتها توی راه باشم و جاده همین جور کش بیاد. هنوزم سفر برای من از یه جایی توی ذهنم شروع میشه، و این یعنی اینکه تا دقیقاً جاده رو توی ذهنم نبینم، نمی تونم راه بیفتم.
مثل همین دفعه آخری که از اول مهر قرار بود برا یه دوره آموزشی برم تهران ولی هربار خواستم راه بیفتم یه اتفاقی افتاد که نشه، تا اینکه بالاخره یروز رفتم تو فکر جاده، بعد کوله ام رو گذاشتم رو کولم و یراست رفتم ترمینال
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیان