خرید بک لینک

دو روزی بود که یسره داشت برف می باریدو ول کن نبود. شیرآقا رفت یه کنده کوچیک اُوُرد انداخت تو بخاری وسط اتاق و کنارش نشست. باغ دارا میدونستن با برفی که رو زمین نشسته، تا صبح فردا محصولات باغ روی درخت یخ میزنه و این یعنی دیگه کسی برا خرید میوه های باغ نمیاد
شیرآقا نگاهی به من انداختو گفت برو برا خودت یه سبد 1 بچین بیار
نارنگیای دم دستو، کنار دستشویی که همشون سبز خورده شده بودن، فقط مونده بود ده دوازده تا درخت نارنگی ته باغ. رفتم کنار پنجره آشپزخونه به درخت سیب اون طرف شیشه نگاه کردم که لخت و عور زیر برف ایستاده بود. سبد پلاستیکی قرمز مادربزرگمو از روی طاقچه ور داشتمو بقچه حمومشو گذاشتم روی لحاف دشک های گوشه اتاق که زیر اون پارچه سفید نخی، دراز به دراز افتاده بودن رو هم
چندتا سبد نارنگی که چیدم انگشتام یخ زد. سبد نارنگی آخری رو گذاشتم کنار بخاری و دستای یخ زدمو گرفتم روش. انگشتام که گرم شد رفتم آشپزخونه با یه سینی ملامین گل دارو سه تا وردست و گل پر نمک برگشتم. مادربزرگم سالها بود که مرکبات نمی خورد. شیرآقا یدونه برداشت. کنارش نشستم، خیلی آروم بنظر می رسید ولی بوی سیگار لباسش تندتر از همیشه بود. خیلی طول نکشید که با عموم همشونو خوردیم. نارنگیا که تموم شد دوباره شالو کلاه کردیمو رفتیم ته باغ...
__________________
پ ن: ما به پیش دستی میگیم وردست

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۹/۲۰ساعت توسط امین بینش پژوه |

برچسب: نویسنده: سجاد زارعیان تاريخ: دوشنبه 16 فروردين 1400 ساعت: 4:41

صفحه بندی